دل نوشته های من
سهم من از آرزو ها فقط عذاب خاطرست.
خدایا کمکم کن... خیلی حالم خرابه.... خدایا شکرت که همه چی رو ردیف کردی. کمکم کن مثل همیشه کمکم کن. تو خیلی مهربون و بخشنده ای... خدایا شکرت میگن بعد از هر سختی یه آسونی هست. من واقعا سختی کشیدم و شما هم همه اون سختی ها رو برام جبران کردی... ازت ممنونم الان که دارم مینویسم بغض گلوم گرفته هنوز باورم نمیشه این لطف بزرگ رو در حقم کردی... خدایا..خدایا..خدایا.. هزار .. هزار مرتبه شکرت...!! از این به بعد همیشه کمکم کن و تنهام ندار و کمک کن وقتی رفتم دانشگاه حیا و عفت خودمو حفظ کنم البته که دانشگاه ما پسر نداره ولی بعضی دخترا از پسر بدترن. پس تنهام نذار هیچ وقت...!! فردا هم نتایج کنکور میاد... بعدش هم خاله اینا ازم جواب میخوان... دعا می کنم که حالم بد بشه یا بمیرم ولی دیگه از طرف خاله و مامان و دارودستشون اذیت نشم. خدایا اگه میخوان اذیتم کنن به حق پنج تن قسمت میدم که من رو از رو زمین بردار که دیگه طاقت ندارم... کمکم کن که به جز خودت هیچکی ندارم... امروز صبح هم از خواب بیدار شدم رفتم خونه خاله و رفتیم مدرسه رضا از رضا هم کلی عکس و فیلم گرفتم آقا رضا هم به خاطر اینکه به سوال رئیس اموزش و پرورش جواب داد که شنبه واسه چی تعطیله و رضا هم گفت برا اینکه شهادت امام جعفر صادق هست یه جایزه خوشگل یه ساعت رومیزی هدیه گرفت... خدایا شکرت... کمکم کن و تنهام نذار... این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست فقط می دونم شب که اومدم خونه باید اخم وتخم مامان رو تحمل کنم... خدایا به فریادم برس...که جز تو فریادرسی ندارم.... خدایا به فریادم برس جز تو هیچکی ندارم. فقط خودت می تونی کمکم کنی. من علی رو نمیخوام پس خدا همه چی رو ردیف کن. به امام زمان قسمت می دم کمکم کن... گم می شوم در بی کسی هایی که دارم دیگر دلم در آرزوی هیچ کس نیست از همون دیشب با این خوابای ترسناکم معلوم بود که روز بدیه.تا قبل از اینکه بیدار بشم داشتم خواب بد می دیدم. وقتی هم بیدار شدم گوشیم رو از زیر بالشم برداشتم دیدم اه اه اه این پسره(علی)داره زنگ میزنه اعصابم خورد شد با خودم گفتم یه هفته چقدر زود گذشت... چهار بار زنگیده بود یه اس هم داده بود که نصفه اومد یعنی فقط فهمیدم که آخرش نوشته خداحافظ... کلی اعصابم خورد شد واسه اس نصفش... بعدش با خودم گفتم اگه به مامان زنگ زده باشه چیکار کنم. آروم از رو تختم بلند شدم رفتم به مامان سلام کردم همین که دیدم مامان با خنده جوابم رو داد کلی خوشحال شدم گفت تخم مرغ درست می کنم بیا بخور منم اولش گفتم نه ولی بعدش اصرار کرد خوردم. بعد که صبحونه تموم شد ظرفا رو شستم. به مامان گفتم میرم استراحت می کنم باز میام کمکت گفت باشه!! رفتم پای کامپیوتر. که ربع ساعت بعد دیدم تلفن زنگ میخوره مصطفی اومد گفت بیا اعظم خاله نرگس هست منم همون موقع فهمیدم که بدبختیم از الان شروع میشه. نمیدونستم چیکار کنم با عصبانیت گفتم خب به من چه بده به مامان جواب بده. تمام بدنم داشت می لرزید قلبم به تپش افتاده بود فوری کامپیوتر رو خاموش کردم رفتم رو تختم نشستم. مامان اومد گفت اعظم با تو کار داره. اصلا نمیتونستم حرف بزنم به زور گفتم الو. سلام تعارف کردیم اعظم داشت میخندید منم گریم گرفته بود. گفت خب چیکار کردی علی گفته بود یه هفته بهت وقت میدم خب فکراتو کردی؟ چی بهش بگم؟ گفتم نمی دونم وای چرا این انقدر گیر داده؟؟ بعد بابام اومد خونه و آروم شدم. بعد از ناهار من اومدم سراغ کامپیوتر که بشینم این اتفاقا رو تو وبلاگم بنویسم که عزرائیل خانوم مامان خانوم وارد شد همش رو نوشته بودم فقط مونده بود که ثبت کنم. وای مثل عزرائیل وارد شد منم دست و پام رو گم کردم فوری زدم رفت گفت چی بود؟ گفتم هیچی؟ گفت زود باش بیارش منم آوردم گفتم ولی نشونت نمیدم که چی نوشتم ببین چیز بدی نیست. گفت برو ببینم داری چت می کنی. اون موقع به حال خودم افسوس خوردم که انقدر مامان بی سوادی دارم. آخه این کجاش به چت میخورد. گفتم مامان نگاه کن این چت هست؟درست نگاه کن این کجاش به چت می خوره. گفت نمی دونم حالا هر کوفتیه سارا وای به حالت اگه بفهمم چیزی رو از من قایم کردی وای چقدر خوب میشه بفهمم. خلاصه هیچی داشت واسه خودش چرت و پرت می گفت منم داشتم به شانس بدم لعنت می فرستادم. گفت اعظم چیکارت داشت چی بهت گفت؟ چرا بهم نمیگی. گفتم ببین مامان تو مثل مامانای دیگه نیستی تو اومدی با تشر و جنگ و دعوا میگی بگو ببینم چیکارت داشت منم اینجوری کردی نمیگم. گفت بگو؟ گفتم مامان چیز بدی نبود فقط ببین اگه به من اعتماد نداری به دختر خواهرت که اعتماد داری مگه نه؟ پس خیالت راحت باشه من قسم خوردم که نگم و از این حرفا!! بعدش گفت بگم چیکارت داشت؟ گفتم بگو گفت علی رضا عاشق تو شده درمورد اون حرف زدین. وای از عصبانیت کلی خندیدم گفت مآخه مامان علی رضا چه به من هان؟ بعدش گفت اعظم با شوهرش دعواش شده اومده به تو گفته گفتم نه و خلاصه از این چرت و پرتا آخرش هم گفت باشه نگو من دیگه با تو کاری ندارم. تو دلم گفتم بهتر!! خیلی خوشحال بودم از اینکه مامان عصر میخواد بره خونه مامان بزرگ و شب همون جاا میخوابه و منم تهنا میشم و یه نفس راحت میکشم و امشب رو با راحتی وآرامش میخوابم... خدایاشکرت... خدا جون کمکم کن تنهام نذار بر سر چند راهی گیر کردم... تنها امیدم تویی... خودت کمک کن هرچی صلاحمه همون بشه راستی فرزانه با اینکه بهترین دوستمی اما ازت ناراحتم. چند روزه تو خودتی اصلا تحویل نمیگیری. تا حالا این جوری ندیده بودمت. ولی ای ناقلا می دونم واسه چیه!! واسه عکسا هست!! به خدا نمیشه یعنی گوشیم خراب شده نمیشه عکسا رو بریزم رو گوشیم!! تنهایی خیلی بده خیلی وحشتناک. ۱۷ ساله دارم عمر می کنم تنهای تنها بودم. تنها دوستم تنهایی بود. ولی تنهایی هم خودش عالمی داره. امان از روزی که احساس کنی عاشق شدی ای وای... نمی دونم... وای میترسم. الان که دارم مینویسم مو به بدنم سیخ شد.از آدما می ترسم. نمی تونم به کسی اعتماد کنم.اما... دوست دارم یه تکیه گاه داشته باشم... اما بازم می ترسم... نمیدونم دوسش دارم یا نه... خدایا خیلی گمت کردم. کجایی؟؟ میخوام باهات باشم. شاید این وبلاگ بتونه منو بهت نزدیک کنه خدا جون. نمیدونم بازم مثل همیشه نمی دونم هیچی نمی دونم... فقط کمک کن...
خدا به دادم برسه. ولی تصمیم گرفتم یه ترم بخونم بعد دوترم مهمان بشم شیراز خدا کنه همه چی جور بشه... این وبلاگ رو خیلی دوست دارم چون دردو دلام رو توش مینویسم از الان کمتر میتونم بیام و بنویسم ولی یه تصمیم دارم میخوام یه دفتر ببرم و از این به بعد تو اون دفتر خاطراتم و دردودلام رو توش بنویسم و بعد هم که اومدم خونه بیام تو این وبلاگ بنویسم... امشبم که باید برم عروسی و تو عروسی هم بهترین معلمم که میشه زن پسردایی مامانم رو میبینم. چقدخوب البته خجالت میکشم
هفته دیگه هم پنج شنبه عقد لیلا هست باید از اقلید کوچ کنم بیام شیراز. چقد سخته رفت و آمد. ولی دلم واسه همه با همه بدی ها و خوبی هاشون تنگ میشه. البته اگه برم اونجا اعصابم دیگه زیاد خورد نمیشه چون کسی نیست که اذیتم کنه. وااااااااااااااااااای دوست داشتم فرزانه رو ببینم ولی نمیشه آخه فردا کلی کار دارم. دلم براش کلی تنگ میشه...
نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست
آن قدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست
حتی نفس های مرا از من گرفتند
من مرده ام در من هوای هیچ کس نیست
دنیای مرموزی ست ما باید بدانیم
که هیچ کس این جا برای هیچ کس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می داند خدای هیچ کس نیست
من می روم هرچند می دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچ کس نیست
در سایه ی دلواپسی هایی که دارم
دارم بسی فریاد بر لب از بسی درد
دق می کنم با این بسی هایی که دارم
خشکید ، از باران ِ شور ِ اشک هایم
درباغ ِ قلبم ، اطلسی هایی که دارم
تقدیر ، از اول مرا ، کال آرزو کرد
خو کرده ام با ، نارسی هایی که دارم
من ناله ی ایوب ِ دردم ، هر زمانی
مصلوب می بینم ، مسیحایی که دارم
گم می شوم در بی کسی هایی که دارم
اعظم گفت الهی قربونت برم چرا داری خودت رو اذیت می کنی خب بگو نه دیگه انقدر خودت رو اذیت نکن. منم تو دلم گفتم:(من ۴ سال دارم میگم نه نمیخوامت ولی این پسره عوضی خودخواه که همه چی رو فقط واسه خودش میخواد حرف حالیش نمیشه نمیدونم با چه زبونی بگم نمیخوام) طبق معمول جواب همیشگیم رو دادم گفتم نمی دونم هنوز جواب کنکور نیومده. گفت خب پس من چی بهش بگم گفتم نمیدونم گفت پس بهش میگم تو گفتی هنوز جواب کنکور نیومده نتونستی درست فکر کنی!! من اون موقع دوست داشتم زود قطع کنم واسه همین گفتم باشه و نفهمیدم چجور خدافظی کردم. وای بدبختیم حالا شزوع شد نمیدونستم وقتی قطع کردم به مامان و مصطفی چی بگم؟ بگم چیکارم داشت؟ مامان فوری اومد گفتچیکارت داشت؟؟منم با لکنت گفتم هیچی سوال درمورد کامپیوتر بود. گفتم یعنی چی؟ اعظم دوهفته هست داره زنگ میزنه اینجا یعنی داره درمورد کامپیوتر سوال می کنه؟ گفتم آره گفت دروغ نگو. حالا این وسط مصطفی هم شده بود آتیش بیار معرکه. داشت چرت وپرتای همیشگیش رو می گفت.منم ترسیده بودم قلبم داشت از دهنم میومد بیرون از ترس داشتم آرزو مرگ می کردم آخه اون لحظه مامان برام مثل یه هیولا شده بود. زنگ زد به اعظم . اعظم هم مامان رو پیچوند ولی مامان باور نکرد. هردوشون از اتاق رفتن بیرون منم مثل جنازه افتادم رو تختم و برعکس همیشه که قوی بودم و گریه نمی کردم ولی این بار مشکلات کمرمو شکستن و یه کم گریه کردم. دلم میخواست گوشیم رو بردارم کلی بدو بیراه به علی بگم. بهش بگم روزگارمو با خودخواهی هات خراب کردی. اینا دارن منو دیوونه می کنن. ولم کن دست از سرم بردار. اذان که گفت بعدش از رادیو دعای فرج پخش شد منم باهاش زمزمه می کردم و از خداو حضرت محمد و امام زمان خواستم که کمکم کنن. بعدش کلی التماس آبابا که فوت کرده بود و دایی جعفر که شهید شده بود کردم که کمکم کنن. کلی اتماسشون کردم گفتم ببین آبابا دخترت داره چجور اذیتم می کنه؟؟![]()
![]()
| Design By : Mihantheme |


