معادله ی ریاضی
* بحثهاي رياضياتي رو دوست دارم.
** من هم؛ ولي خب...
* ميدونم ... از اون مبحث که دوست نداری ازت سوالي نميپرسم كه ناراحت نشي.
** >:D< مرسي ... اندازه ي y دوستت دارم.
* مسئله: z۳ + ۵z۲ + z - ۷ = ۰
** z = ۱ ... قرار شده بود که نپرسی!!
* امم؛ تذكر: مايل به حل شدن معادله نيستم...
** !!
* من هم يك z هستم.
** ![]()
[ ... ]
* __________________________
** هنوز هم اندازه ي y دوستت دارم.
مشق دلتنگی
اينك سكوت را چاره ي دردِ دقايق است ؛
ما را سكوت و، انتظارِ آشتي...
اي نازنين! اين زخم را بر دل تو كاشتي!!
مشقي درون دستشويي!!
كلاسو پيچونديمو و توي بوفه ي ممد با يكي از همكلاسيا نشستيم به جويدن كلمات و خوردن شكلات داغ!!
موبيل زنگ ميزنه: $^&*~%#$*!#!%&
زود جواب ميدم...
زي زو: سلام هاني!!
كلاست تموم شده؟ چه خوب!! من دارم ميرم بوفه ي ممد!! زود جمع كن بيا اونجا ناهارو با هم بخوريم!!
من: اممم...زي جان!! من كمي اوضاع معده ام خرابه اومدم دستشويي!! اتفاقا اين استاد خر(!) ميخواد ما رو واسه حل تمرين هم نگه داره...حيف شد...دلم خيلي برات تنگ شده!!
زي زو: آخي!! چقدر اونروز گفتم نخور اون بلغاري رو، مثل دفعه ي قبل حالت بد ميشه!! نچ!! ناراحتم كردي!! تابعد... ![]()
يه تابعد ميگم و گوشي رو كلا خاموش ميكنم!!
- دستشويي؟! ![]()
- ![]()
*پ.ن: من يعني دو بار بلغاري خوردم و هر بار به حال مرگ افتادم...توصيه ي اكيد من به شما دوستان اين مرز و بوم و آن مرز بوم، اينه كه هيچوقت سراغش نريد...البته خب شيوه هاي طبخ و ايناي هر جايي با هم فرق ميكنه؛ ولي كلا گفتم...نگيد نگفتي!! شايد خيليا تعجب كنن از توصيه ي من (به خاطر جريانات عمه مارج!!) اينا همه اش برميگرده به همين نفرت من از بلغاري بعد از اينكه بار اول خوردم و حالم بد شد!!...اتفاقا بار دوم به دليل جوّ عمه مارج سراغش رفتم...ولي ميگن اگه تو نتونستي جوّ رو بگيري، جوّ حتما تو رو ميگره!!
بازی وبلاگی
اينا يك سري كلمه هستش كه بعد از اونها، بايد اولين چيزي كه به ذهنتون ميرسه رو بنويسين. متشكر از دعوتنامه ي سفيد جیمز. من هم حوصله نداشتم، كسي رو دعوت نكردم... هر كي خودش دوست داشت بنويسه.
قهوه: خانوم مارگوسيان / غرور: حياتي!! / مدرسه: فراموشش كردم / دفتر مدیر: دفتر من / آبگوشت: پياز / قورمه سبزی: جمعه ها خونه ي پدربزرگ / ریاضی: الگوي ذهني اي كه عاشقش بودم، هستم!! ميخواستم باشم، ولي قاط زدم ترك اش كردم!! / آهنگ: استامنيفون كدئين موسيقايي!! / روزنامه: خيلي وقته نميخونم / کودکی: نكردمش:D / قزوین: جان وين!! / دروغ: نميگم، دروغ نميگي، دروغ نميگيم؟! برو عمو خدا روزيتو جاي ديگه حواله كنه!! / فوتبال: جام ملت هاي اروپا 2008 / پرواز: را به خاطر بسپار؛ مرغ گران است!! گير نمي آيد... / اشک: شايد سالي يه بار... نهايت بيچارگي!! / وبلاگ: خاك / شب: سكوت، موسيقي!! راديو فرهنگ!! شبستانه!! / زندگی: بچه تر بودم عجله داشتم به آخرش برسم!! حالا فكر ميكنم بهتره كه به اولش برگردم!! / هلو: پدرم... بچگيام / تحصیل: آينده ساز / خارج: وابستگياي نزديك، مكانهاي دور / خواب: آرامش / اینترنت: اعتياد / مجلس: انس!! / سال 88: دوباره شروع كرديا...!! / کلم پلو: شيرازي / کتاب: دره ي گل سرخ / عشق: كوژاس؟!
دنیای روابط بین افراد، منجلاب کثیفی است که در آن دو دسته با ویژگی های زیر فعالیت می کنند:
۱. دخترها: داشتن مکر و حیله ی فراوان و عشوه های حال به هم زن، در عین سادگی در حد خر!!
۲. پسرها: دروغگویی و پستی و فلزخرابی، در عین ضایعی و مجسمه ی بلاهت بودن!!
حسادت - دلتنگي - عشق - آتيش - ولوله - سكته - فرياد - راز مگو - خانومم - سكوت - سوختم
خفه خون - خونسردي - خوددار - مال من - دق - حسرت - نهايت - زجر - پروپرانول - شوك - ضربه ي آنی
بغض - برزخي - بي خوابي - صبر - آينده - خوشبختي - معصوميت - تبريز - بهار - شري جون - كادو
ليوان - فرني و زويي - ارشد - پري - جوجو - زي زو - رندي - خستگي - انرژي - قدم زدن - دلگير
بوفه پزشكي - بلغاري - عينك بولگاري - سيگار - دهليز و بطن - عمه
مشق مهتاب
ديشب كه رخت سپيد تو را بوسيدم
با يك هلهله وجودم آتش شد...
ديشب تو را به هاي هاي ديوانه ي باد باختم؛
كه چه بي رحمانه از آغوشم ربود تو را...
ديشب...
ديشب تو را ديدم به خواب!
عروس لحظه هاي ناب!
مهتاب!
* غم مبادي براي محيــا
مشق پدرانه
رفته بوديم بيرون و من همينطور كه يه چشمم به جلو خيره شده بود، چشم ديگه ام آينه بغل رو مي پاييد؛ و اصلا توي يه حال و هواي ديگه ايي بودم كه يه مرتبه پدر كه كنارم نشسته بود ترمز دستي رو كشيد!!
من: 
پدر: ميگم يه كم حواست به سمت راست هم باشه، شايد خواستي يه نفر رو زير بگيري!!
-
اونكه كار هر روزمونه!!
- 
مشق شبانه روزي
با تو اي خوش ناز، نبضم خامُش است ... آن سرودي كه نخواندم چاووش است
با تو از صبر و شعور افتاده ام ... چند مِي نوشي كه يك چندان خوش است
با تو يك تير به خون آغشته ام ... نه!! كماني كه به خشم صاحبكُش است
با تو از پشت نقاب و اعتراف ... رجْ زنِ فرشي شدم كه پاخوش است
مشق يه بنده خدا
این چند برگ از دفتر مشق پاره شد!!
یه چیزایی هست که توی نوعی خودتو هم که بکُشی، دسترسی بهشون محاله!! اصلا هم ربطی به میزان تلاش و خواست پروردگار و اینا نداره!! این قبیل چیز!!ها، اصولا ذاتشون، هیچ سنخیتی با ذات تو نداره!! حالا تو هی بیا خودتو جر بده...
مشق الکی!!
یه روز سکوت، یه روز صدا
یه عاشقه بی ادعا
یه شب نیاز و عاطفه
یه شب گلایه و... حالا!!
یه کم کلام قرتکی
یه کم نگاه عشقکی
فقط برام بمون، نرو
یه کم عزیزی؟ الکی!!
مشق لايت!
منظورم لاست نيستش، كه لاست سريال بسيار مزخرف و ماستي است و چون هنوز نديدمش اينجور ميگم كه يكي بياد فحش بده كه فلان فلان شده برو ببين بعد بگو ماست!
اين ده روزي كه اخيرا پشت سر گذاشتم، برنامه ي موسيقايي عجيبي رو همراهش طي كردم. ممكنه طرفدار سبك و شخص خاصي باشم، ولي اصولا با توجه به حال و هوام اين انتخاب موسيقي ام متفاوته...
دو- سه روز اولش كه همگام با يكي دو روزي هم از قبلش بود، يه ترانه ي من و گنجشكاي خونه بود گوش مي دادم، كه مهران عزيز برام فرستاد متنش رو من هم دانلود كردم، از خانوم فائقه آتشين كه ديگه دقت نكردم ببينم از اون ترانه هاي قديميه يا جديد؛ ولي بسيار دلچسب و گوارا بود.
سه- چهار روز اول رو به آلبوم رندان مست شجريان اختصاص داده بودم، طوريكه در همآغوشي كامل با اين صدا شب و روز من و mp3پليرم طي شد!
سه- چهار روز بعدي جوّ يه آلبوم لايت قديمي و بسيار مورد علاقه بعد از مدتها من رو گرفت و ديشب توي خوابم حتي يكي برام پيانو ميزد و امواج دريا در جزر و مد بودن (و البته عجب خوابهايي ديدم اين چند شب! خوش به حال خودم كه ديدم و بد به حال اونايي كه نديدن!)
امروز ولي از صبح لايت اين وبلاگ مصطفي رو كه بطور Work offline گوشه ي كامپيوتر بازه گوش مي كنم و مغزم درد ميكنه از شنيدنش؛ از سمت پيشونيم يه دردي پيچيده توي گونه هام و تا قسمت سيبيلام چين ميخوره و هنوز انرژي اش آزاد نشده و من از تريبون همين تارنما (فارسي را پاس بداريم!)، اميدوارم جيمز كه (پاره اي از جيگر منه) توجيه عندالله بشه كه پيشنهاد گوش دادن اين لايت رو داد و من هم كه عشق لايت و در كل حسي هستش كه نمي شه توصيفش كرد.
خلاصه اينكه ده روز عجيبي بود؛ ده روزي كه فقط خودم ميدونم و خودش! ده روزي كه شايد كماندارها و درختان و سنگهاي آسماني* هم يه سهم اندكي درش داشته باشن!( * من بي تقصيرم، كمي كپي رايت بردار شد؛ كلمه هاي ديگه ايي نداشتم... شكلك اوج مظلوميت!)
نكته: كلي دلتنگت بودم؛ ... مرسي ![]()
مشق چارچوب
يه نكته هم مِنْ باب چارچوب زندگي آدما دوس دارم بگم، چيزي كه به شدت بهش مقيد هستم.
من به شخصه هيچوقت كسي رو مجبور نميكنم كه هي يو! بااايد بدونم چجوري هستي؟ باااايد اينجوري باشي! باااايد اونجوري نباشي!
هميشه سعي مي كنم هر كسي رو همونجور كه هست بپذيرم البته تا وقتي باهاش مشكلي ندارم. مثلا خيلي از دوستام هستن كه با همديگه تضاد كامل دارن و گاها اختلافات ريشه داري هم بينشون هست؛ ولي من در رابطه ي خودم اون موضوع رو در نظر نميگيرم، هر چند تلاشم رو براي از بين بردن اين سدّ مي كنم، ولي تا يه حدي.
ولي... گاهي دل آدم منطق چارچوب رو نميشناسه، حالا تو هي بيا اين منطق رو چوب كن بزن توي سر دل ات! هي بگو تو بوق ميخوري به حريم ديگري پا مي نهي(!)
اينجور مواقع هستش كه مغزت فرمان مي ده و تو براي نگهداشتن خيلي چيزها ناچارا مي گي چشم! ولي اون ديگه نمي تونه بگه بي بلا! چون پر از بلا و مصيبته اين فرمان مغز... پر از مصيبتيه كه دلت بايد تحمل كنه و به دهليز بكشه...
**به آرش: منظورم اوني نيست كه تو فكر ميكني...
يك مشق قديمي (سه شنبه، ٨ اسفند ١٣٨٥)
نامت را دانسته ام امروز؛
« غزل »
ذكرِ شبانه ي ارسطو و پرستوي كوچكِ باغ!
با توست كه فلسفه ي بودنم، كودكِ ماه مي شود!
...
مرا استاد مي خوانند. اينان كه آرام گرفته اند اين سوي پنجره اي كه ايستاده ام؛ ايستاده ام و ماتم مي برد به حضورِ ناگهاني ات!
ايستاده ام و
تو را با همه ي وجود استنشاق مي كنم، عطرِ دلتنگِ اقاقي!
به تو و همه ي اطرافيانت حسرت مي برم؛ كه با تو هستند و با من نيستي؛ آخر اين پروانه ها از تو چه مي خواهند، تا از اين گذر كه مي گذري، به شانه ي مستانه ات هجوم مي آورند.
ولي تو انگار نيستي!؟
يا شايد به حضورِ روحاني ات در اين دنيا، هنوز اُخت نشده اي كه آنها را هم نمي بيني چه رسد به من؛ كه خاكِ آن قدم هاي پري وار كجا و من كجا...
مشق آنفلوآنزاي خوكي
اولي: سلام؛ خوبي چطوري؟
دومي: ماچ! ماچ! ماچ!
اولي: خيلي خوشحالم.
دومي: ماچ! ماچ! ماچ!
اولي: واقعا واقعه ي بزرگ و تاريخي اي بود!
دومي: ماچ! ماچ! ماچ!
اولي: اصلا فكرش رو هم مي كردي؟!
دومي: ماچ! ماچ! ماچ!
اولي: تبريك ميگم، ما راي اعتماد آورديم!
دومي: اممم؛ نه ديگه مرسي! من از آنفلوآنزاي خوكي مي ترسم!
مشق پي نوشت
پ.ن1: هميشه كلي حرف داشتم و دارم و خواهم داشت!
پ.ن2: اصلا وقتي يه روزي كم حرف مي شم اينجا به تكاپو ميفتن من رو ببرن بيمارستان!
پ.ن3: در نت اكثرا حرفامو توي شعر ميگم، ولي ملت تا حالا احيانا سر كلاس ادبيات براشون شعر معني ميكردن، اينه كه از ذات شعر فقط قشنگيشو بلدن! ناچارا افكار دلي، به حرفاي فلسفي بدل شد! ما را از نظرات فلسفي تر خود بي بهره نگذاريد!
پ.ن4: هنوز هم نميتونم نظر بدم، كوتاهي از من نيست؛ البته گاها يه جورايي ميتونم بيام نت كه نظر بدم، ولي يه جز چند مورد رو كفاف نميده و براي اينكه دلخور نشن دوستان، تا اونجايي كه ميشه قيدش رو ميزنيم! دوستان عفو كنند.
پ.ن5: هنوز دارم لايت مصطفي رو گوش ميكنم؛ هي مصي من تو رو ميكوشمت!
پ.ن6: وقتي دلم نميدونه تكليفش چيه؛ آيا بايد بگيره؟ آيا بايد بگذره؟ اينجاس كه سكوت رو اختيار مي كنه!
پ.ن7: به پي نوشت بعدي توجه كنيد!!
پ.ن8: هيچوقت سعي نكنيد چارچوب زندگي و رفتار كسي رو گشاد كنيد! هر كسي صلاح كار خودش رو بهتر ميدونه، به كسي ديگه هم ربط نداره!
پ.ن9: يه جمله ايي آبجي تاني توي تارنماي(!) مهران بعنوان نظر گذاشته بود كه حالا نميتونم بگم باهاش موافقم يا نه؛ ولي خيلي خوشم اومد و اينجا نقل قولش مي كنم: " اگه كسي دلت رو شكست صداشو درنيار؛ دلش مي شكنه صداش در ميآد "
پ.ن10: من شايد كم حوصله باشم؛ ولي صبرم خيـــلي زياده...
مشق كودكي
انگار همين ديروز بود؛
چه سخت بود تدفين خروش،
چه سخت بود ماندن بر خاك سكوت،
و چه كور!! شاپرك وادي نور
من درآغوش كشيدم خاك كودك دلبندم را
من به لب التيام دادم اشك خيس گونه ي مادرش را
و از شرم سوختم!!
كودك نگاهم دختركي بود،
كه عروسك پارچه ايي شعور و شعارش را سوزاندند
و بر صفحه ي سپيد آبرويش، مُهر بر باد مي رود كوبيدند...
كودك نگاهم پسركي بود،
كه توپ چل تكه ي شور و شرارتش را از هم دراندند
و مشق برودت و عزلت و نسيان بخشيدند...
آه ولي...
كودك نگاهم مُرده بود!!
مشق دلگیری و سکوت
دستانم را بگير پرنده ي مرداب
دستانم را بگير و مرا از ترس مرگ آن نيلوفري سپيد رها كن!
همان نماد صلح و راستي و زيبايي،
كه چه عاشقانه در ميان دستان سربازان تخت جمشيد آرميده...
و چه بي باكانه از ميان مرداب سر برمي كشد و ميخندد به آفتاب...
***
دستانم را بگير پرنده ي مرداب
دستانم را بگير و مرا از اين دروغِ دروغين رها كن!
همان كه چشم در چشم تو بي شوق خنديدم و در دل چون خون گريستم...
و چه بي پروا گفتم درود! گفتم سپاس! گفتم چه زيباست حرف راست! گفتم و نگفتم كه مرگِ رنگ، انديشه ي كودكانه و پاك نگاهم را از ذهن و دهانم شست! گفتم و نگفتم كه مرگِ نگاه عاشقانه ام به زندگي، همه از راستي و خويشتنداري مرداب است، كه بويْ در فضا پراكنده است و نيلوفري سپيد از آن سر برآورده...
پ.ن به همه ی دوستانی که سر میزنن: من نزدیک دو ماه هستش که مشکل دارم برای نظرگذاری در وبلاگها..هی اپ نکردم تا مشکلم برطرف بشهِ ولی انگار درست نمیشه و منم دلتنگ بودم برای نوشتن. به بزرگی روح و مرامتون ببخشیدِ
مشق شکلک
خب گاهي اوقات آدم خودش خودش رو دعوت ميكنه مهموني و شلوغ ميكنه و ميره و فقط ريخت پاشاش واسه ميزبان باقي ميمونن. من اما خودم رو به بازي آبجي بزرگم دعوت ميكنم؛ فقط نظراش با اون و شما !!
سه هفته تمام دور يه ترجمه بودم؛ مدام در این حالت به سر میبردم 
وقتي فميدم كنكور ارشد مجاز نشدم 
من
همين الان دارم با دختر عمه ام
كه چهار سالشه سر و كله ميزنم!!
ممنونم از آبجي
دعوت ميكنم از پويان و يكتا
تا اونا هم در اين بازي وبلاگي شركت كنن و متناسب با حالاتشون شكلكهايي رو انتخاب كنن.
مشق پایان دبستان
پاسخ به اين دعوت خيلي سخت بود؛
توي اين چند روز مدام با مخم برخورد نزديك از نوع سوم انجام ميدادم تا شايد چيزي يادم بياد. رفتم تموم كارنامه هاي دبستانم رو درآوردم نگاشون كردم تا شايد مثل هري كه با نگاه كردن به چشماي دامبلدور، ولدمورت درونش زنده ميشد، خاطرات درونم زنده بشن، اما![]()
به هر تقدير يه چند تا خاطره ي كوچيك يادم اومد؛ يكيش مربوط ميشه به همزماني رنگ آميزي خونه مون و امتحانت نهايي. خب ما نصف خونه رو برده بوديم يه طرف رنگ بشه و وقتي تموم شد برعكس؛ يعني جا به جا كرديم تا اين يكي نصفه رنگ بشه.
منم به جاي اينكه بشينم درس بخونم مدام از اين فرصت درهم ريخته بودن خونه سؤاستفاده ميكردم و پي يللي تللي و وول خوردن بين وسايل به هم ريخته ي خونه بودم. همين باعث شد معدلم بعد از چهار سال بيست شدن بشه 19.72 ...البته كه ضربه اي بود براي من!!
همزمان با اين اتفاقات خبر قبوليم در سمپاد بود كه باعث شد رفقاي فابريكم و ياران غار حالشون گرفته بشه؛ احتمالا ايندفعه ضربه ايي بود براي اونا
البته يكيشون خوش مرام تر بود و كلي تبريك گفت؛ ليچار بود كه ...
ولي يادم نميره ائتلاف سه تفنگدار رو!!!
ممنونم از برادرم متين
من هم دعوت ميكنم از خاله سوسكه و آبجي خاموش تا خاطرات روزهاي آخر دبستانشون رو بنويسن.
مشق قورباغه را بخور!
چه دعوت خوبي. خب من قورباغه ام رو قبلا خوردم؛ ولي باعث شد كه يه مرور ديگه ايي داشته باشم روي برنامه ي سال 88 ام. اين شما و اين سفرهاي مجازي من به روزهاي آينده!!!
بهار:
داره تموم ميشه. ولي توي خرداد كلي برنامه دارم؛
1. سه تا ترجمه
2. دو تا تحقيق
3. سگ دو زدن واسه ي انتخاب واحد ترم آخرم
4. پاس كردن درسام
5. شركت در انتخابات![]()
تابستون:
1. برگذاري جشن تولدم
2. حضور موفق در يك عروسي
3. خوندن براي امتحان ارشد
4. شركت در چند تا كلاس
5. انجام چند تا كار هنري كوچيك
6. مرتب كردن فايلهاي كامپيوترم؛ كه تا به حال سابقه نداشته اينقدر نا منظم باشن. باور كنيد جادوگران مقصره؛ من به شدت منظم هستم![]()
7. سفر به مشهد بعد از پنج سال و دل من كه از حالا آروم قرار نداره![]()
8. يه ماه رمضون پر بار رو پشت سر بذارم
پاييز:
1. خوندن براي امتحان ارشد درحالي كه مجبورم دانشگاه هم برم.
زمستون:
1. سرما نخوردن![]()
2. امتحان ارشد دادن
3. لذت بردن از روزهاي آزادي آخر سال به دليل فراغت از تحصيل
ممنون از خاله سوسكهچه بی مبالات بود پسرک عاشق یزدی
که بوسه بر پای نگاه یار زد و
بر دامان پاکش نار زد و
وقت رفتن زار زد و
ستیغ مهر برکشید...
كلمات آواره و معلق در ذهن ۱
اضطراب – وقت – ترجمه – شربت توت – غزل – خشم – استامنيفون كدئين – نيمه شب – ون گوک
ائل گلي - ايركانديشن – هياهو – نارنجي – استلا – آفتابگردان – فرهنگ نشر نو – عجله – طرح
پوز زني – مينگ شو – شنبه – نفرت – اسكاردلارنتا – صورتي – داكوتا فانينگ – كوكا كولا
تبليغات – معصوميت – پخ ابدي – بازي – دلتنگي – مديريت - ؟ - هنر – بنجامين باركر – خسته – گوگولي!!
ممنون از جیمز عزیزم
که این بازی رو راه انداخت؛ من هم دعوت میکنم ازمتين و یکتا و بلاتریکس و سعید تا در این بازی شرکت کنند و كلمات معلق آواره در ذهنشون رو بنويسن.
مشق دلتنگي
سينه سرخ بودن هم عالمي دارد!
اين ساليان بعد از ديدن تو را
به هواي يك لبخندِ بي هوا
در اين آلودگي نفس كشيديم
من و سينه سرخ هاي باغ بي بي و آن بيد كهنسالِ صبور...
اصلا تمام واژگانم فداي معصوميتت غزل بانو
تو كه نباشي، غمزه ي شكوفه هاي بهاري را ميخواهم چكار؟
تو كه نباشي اين آسمان هم براي ما شاخ ميشود!!