تبليغاتX
دل نوشته های من

دل نوشته های من

سهم من از آرزو ها فقط عذاب خاطرست.

بعد از مدت ها الان میخوام بنویسم اصلا وقت نت اومدن ندارم.تو یه شهر غریب که نمیتونم برم کافی نت هر روز ولی خیلی دوست داشتم خاطراتم رو بنویسم. الان تقریبا دوماهه که دانشجو شدم. تو خوابگاهم و الانم بعد از ۳ هفته اومدم خونمون. دوران دانشجویی خیلی شیرینه حداقل یه چیزیش خوبه که از محیط خونمون دور شدم اما سواستفاده نکردم. و هنوز همون دختر قبلی هستم. تو خوابگاه خیلی سختی می کشم چون باید خودم غذا درست کنم غذاهای اونا رو دوست ندارم.تو این مدت مامان و خاله باز اذیتم می کردن و همش برام زنگ میزدن و ازم جواب میخواستن منم نمیدونستم چیکار کنم تنفرم از علی بیشتر شده خودشم یه چند بار اس ام اس طلبکارانه فرستاد که جوابش دادم بعدم گوشیم رو خاموش کردم امروز باید برگردم اقلید. دفعه دیگه میخوام از یک نفر بنویسم که مدت هاست تو زندگیمه خیلی دوسش دارم

خدایا کمکم کن... خیلی حالم خرابه....

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 10:16 توسط سکوت تلخ| |

با وجود مخالفت های شدید مصطفی من ایستادگی کردم و نذاشتم مامان و بابا پشیمون بشن. و بالاخره دیروز صبح زود رفتیم واسه ثبت نام. هم خوشحال بودم هم ناراحت یه حسی داشتم نمیدونم چجور بود ولی حس بدی بود یه کم می ترسیدم. البته به روی خودم نیاوردم. رفتیم اقلید اولش گم شده بودیم من که دیگه گریم گرفته بود مامانم می گفت از این راه باید بریم بابام می گفت از اون راه خلاصه دقیقا ۶ بار دور خودمون چرخیدیم تا من عصبانی شدم گفتم ای بابا خب از یکی بپرسید.از چند نفر پرسیدیدم اونا هم یکیشون می گفتن برید جلوتر یکیشون می گفتن برید عقب تر. دیگه اعصابم خورد شده بود چون دل آرام و فائزه هر دوشون رسیده بودن به دانشگاه دیگه زنگ زدم به فائزه گفتم ما گم شدیم باید بیایم کجا آدرس دقیق بده. گفت ارجمان پل فلزی. دیگه پرسیدیم و رسیدیم به دانشگاه خیلی نگران بودم می ترسیدم ورودی بهمن باشم اگه ورودی بهمن بودم که مصطفی تا اون موقع منو دیوونه می کرد تا اینکه رفتیم و من ومامان کلی جون کندیم تا بالاخره ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر کارمون تموم شد. وقتی داشتم روی کاغذی که به دیوار زده بودن اسمم رو مینوشتم و نوشتم رشته کامپیوتر یه دختر که به نظرم دختر خوبی بود اومد گفت ای ول تو هم رشته کامپیوتری گفتم آره تو چی گفت منم کامپیوترم. گفت وای من خیلی ازت خوشم اومده ای ول چادری هم که هستی منم میخندیدم گفت البته منم چادریم الان چادرم تو ماشینه من دنبال یه دوست خوب و مومن مثل تو می گشتم. گفتم ورودی مهر هستیم یا بهمن گفت مهر گفتم حتی من که شبانه هستم(با یه حالت خوشحالی خنده دار گفتم) اونم خندید گفت حتی تو که شبانه هستی. بعد با هم دیگه کلی خندیدیم. از هم جدا شدیم بعد من هنوز نرفته بودم تو اون اتاق که تشکیل پرونده میدادن. اون دختره که اسمش فاطمه بود اومد گفتم تو اون اتاق باید چیکار کنیم گفت باید تشکیل پرونده بدیم. گفتم کجایی هستی؟؟ گفت ارسنجونی هستم گفتم منم شیرازیم.گفت خوابگاه می گیری؟ گفتم نه یه نفر میشناسیم یه پیرزنه میخوام برم پیشش. گفت نه تورو خدا بیا خوابگاه من میخوام با تو باشم گفتم نه اون پیرزنه خوبه. خندید گفت میخوای بری پیش پیرزن؟ گفتم آره گفت نه بابا بیا خوابگاه بعد ترم بعدی که بهمون خوابگاه نمیدن با هم دیگه میریم پیش این پیرزنه که تو میگی بعدم دوتامون خندیدیم. بالاخره  تصویب شد که منم خوابگاه بگیرم آخه اینجوری با صرفه تر هست. کارام که تموم شد اومدیم سوار ماشین شدیم و ۷ شب رسیدیم خونه خیلی خوشحالم که ورودی مهر هستیم اصلا باورم نمیشه چون سازمان سنجش واسه دفترچمون یه اصلاحیه داده بود که ورودی بهمن باشیم. کلی دعا کردم که اینجوری نباشه. الانم خیلی خوشحالم. البته یه کمی هم ناراحتم چون از این به بعد باید کلی سختی بکشم منم که فقط آشپزی مامانم رو دوست دارم. تازه بعضی وقتا از آشپزی مامان هم ایراد می گیرم گمون نکنم بتونم زیاد غذا بخورم... منم که بد دل!! خدا به دادم برسه. ولی تصمیم  گرفتم یه ترم بخونم بعد دوترم مهمان بشم شیراز خدا کنه همه چی جور بشه... این وبلاگ رو خیلی دوست دارم چون دردو دلام رو توش مینویسم از الان کمتر میتونم بیام و بنویسم ولی یه تصمیم دارم میخوام یه  دفتر ببرم و از این به بعد تو اون دفتر خاطراتم  و دردودلام رو توش بنویسم و بعد هم که اومدم خونه بیام تو این وبلاگ بنویسم... امشبم که باید برم عروسی و تو عروسی هم بهترین معلمم که میشه زن پسردایی مامانم رو میبینم. چقدخوب البته خجالت میکشم هفته دیگه هم پنج شنبه عقد لیلا هست  باید از اقلید کوچ کنم بیام شیراز. چقد سخته رفت و آمد. ولی دلم واسه همه با همه بدی ها و خوبی هاشون تنگ میشه. البته اگه برم اونجا اعصابم دیگه زیاد خورد نمیشه چون کسی نیست که اذیتم کنه. وااااااااااااااااااای دوست داشتم فرزانه رو ببینم ولی نمیشه آخه فردا کلی کار دارم. دلم براش کلی تنگ میشه...

خدایا شکرت که همه چی رو ردیف کردی. کمکم کن مثل همیشه کمکم کن. تو خیلی مهربون و بخشنده ای...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 17:14 توسط سکوت تلخ| |

ای خدا جونممممممممممم شکرت بالاخره بعد از این همه سختی قبول شدم وخیلی هم راضی هستم از شهری که قبول شدم و ناشکری هم نمی کنم چون من این تابستون به خاطر مشکلاتم نتونستم درس بخونم یعنی روز اول که کتاب گرفتم دستم درس بخونم از همون موقع مشکلام شروع شد و حتی دیگه قصد نداشتم برم کنکور بدم ولی همه اصرار کردن که کنکورت رو بده از کجا می دونی شاید قبول شدی.منم همه چیو سپردم به خدا. با این که دلم راضی نمی شد این حرف رو بزنم به خدا اما گفتم خدایا هرچی خودت صلاح می دونی اگه می دونی صلاح من اینه که قبول شم پس خودت کمکم کن. و خلاصه رفتم کنکور دادم با حال ناخوش. تقریبا وسط کنکور داشت حالم بد میشد از بس قیافم یه جور شده بود خانوم ناظره همین جور نگام می کرد خدا رو شکر از ۱۹۰ تا سوال فقط ۶۰ تاشو با اطمینان جواب دادم. الانم که خدای مهربون کمکم کرد و قبول شدم. دیروز صبح ساعت ۸ بیدار شدم دیدم خیری نیست از جوابا یه کم تو دلم بد و بیراه به سازمان سنجش گفتم بعدساعت ۸:۳۰ اومدم پای کامپیوتر با دقت نگای صفحه نمی کردم به مامان که پیشم بود گفتم گمون نکن باز بیاد باز این سازمان سنجش بدقولی کرد.یهو چشمم افتاد که نوشته نتایج کنکور کاردانی ۹۰ همون جا خشکم زد به مامان گفتم مامان تو رو خدا برو بیرون میخوام اول خودم ببینم راضی نمی شد ولی رفت اول منه خنگ شماره پرونده و رمز غیرانتفاعی رو زدم دیدم نوشته کد باید ۷ رقمی باشد همون جا نزدیک بود از هوش برم گفتم ای وای که بدبخت شدم. بعد یهو یادم اومد باید کد دولتی رو بزنم به مامان باز گفتم بدو برو بیرون. یهو زدم صفحه باز شد اما از بس استرس داشتم چشمم تو کل صفحه می چرخید بلند می گفتم وای اینا چیه یعنی قبول نشدم؟؟ خنگ شده بودم صفحه رو نمیخوندم و فکر می کردم قبول نشدم. یهو چشمم افتاد به یه قسمت که نوشته بود نرم افزار کامپیوتر دختران اقلید. وای همون جا نزدیک بود از خوشحالی بی هوش شم. مامان هم خیلی خوشحال شد مامان گفت به دوستات هم زنگ بزن ببین اونا چی قبول شدن به همشون اس دادم. دیدم بازم ای ول به خودم هیچ کدومشون خبر نداشتن که جوابا امروز میاد. کلی خندیدم دیدم از همه جلوترم. بعد پشت سر هم بود که صدای اس ام اس میومد. دیروز ۵۰ تا اس ام اس به دوستام فرستادم.فاطمه هم داد خودم براش نگاه کردم که غیرانتفاعی قبول شده بود. بعد فهمیدم فهیمه کازرون قبول شده و فائزه همراه من اقلید که از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم چون دیگه تنها نبودم. و بیچاره هانیه هم زاهدان!! مرضیه هم داد من براش نگاه کردم اما قبول نشده بود مامان گفت بهش نگو این خبر خیلی بدیه اگه تو بهش بگی همیشه این خاطره بد رو ازت داره که تو خبر بد بهش دادی. دیگه گفتم سایت باز نمیشه. بابا هم که فهمید کلی خوشحال شد. فقط مصطفی وقتی فهمید گر گرفت با خنده اومد طرفم شنیدم قبول شدی تبریک میگم اما من نمیذارم تو بری!! منم جلوش وایسادم و خیلی قاطع جوابش دادم دیگه حرفش نیومد و گفت به من ربطی نداره برو. گفتم نیازی به گفتن یا نگفتن تو نبود چون من میرمممممم تو باعث شدی نتونم درس بخونم و از ایم حرفا!! عصر هم رفتیم خونه پسرخاله و ازمون شیرینی خواستن گفتیم می بریمتون هفت خوان. الانم اینو که نوشتم باید آماده شم برم دنبال فاطمه تا با هم بریم مدرسه و مدرکمون رو بگیریم!!

خدایا شکرت میگن بعد از هر سختی یه آسونی هست. من واقعا سختی کشیدم و شما هم همه اون سختی ها رو برام جبران کردی... ازت ممنونم الان که دارم مینویسم بغض گلوم گرفته هنوز باورم نمیشه این لطف بزرگ رو در حقم کردی... خدایا..خدایا..خدایا.. هزار .. هزار مرتبه شکرت...!!

از این به بعد همیشه کمکم کن و تنهام ندار و کمک کن وقتی رفتم دانشگاه حیا و عفت خودمو حفظ کنم البته که دانشگاه ما پسر نداره ولی بعضی دخترا از پسر بدترن. پس تنهام نذار هیچ وقت...!!

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 9:7 توسط سکوت تلخ| |

تو این چند سال یه بار نشد من برم خونه مادربزرگ بعدش با بغض و گریه و ناراحتی نیام خونه. واقعا به دلم موند یه بار با خوشحالی بیام خونه!! مامان که به خاطر قطره های مادربزرگ باید بره اونجا و شبا هم بخوابه. دیروز صبح اومد خونه ولی تا فهمید خاله نرگس میخواد بیاد خونه مادربزرگ باز رفت به ما هم گفت که واسه ناهار بیایم. منم با خودم گفتم وای اصلا حوصلشون ندارم حالا میرم باز اذیت  کردنا و طعنه زدنای خاله فاطمه شروع میشه. دیگه رفتم حمام و کارام کردم و خلاصه ساعت ۱:۳۰ رفتم اونجا. ناهار خوردیم ظرفا رو شستیم و طبق معمول اون روز خاله مثل همیشه کمی اذیتم کرد و طعنه زد. قرار بود عصر ساعت ۴ با فرزانه بریم بیرون آخه گوشیش سوخته بود و نمیتونست زنگ بزنه من آماده شده بودم و چادرمو سرم کرده بودم رفتم سراغ گوشیم دیدم فرزانه از خونشون داره زنگ میزنه گفت سلام سارا خوبی ؟میگم من امروز نمیتونم بیام. گفتم سلام چرا آخه؟ گفت خودت نمیدونی چرا؟ بعد گفتم باشه باشه. خدافظ. حالا مونده بودم به مامان و خاله چی بگم از ضایع شدن جلو اونا بدم میومد. گفتم فرزانه گفته من دیرتر میام. بعد مامانم رفت فاتح خونی یکی از اقوام وقتی رفت گفتم وای دوستم نمیتونه بیاد   بریم بیرون رضا بیا تا با هم بریم بیرون حوصلت سر رفته بود با هم رفتیم بیرون رضا رو بردم تو پارک کلی با اسباب بازی ها بازی کرد. بعد اومدیدم خونه مادربزرگ منم گفتم میخوام برم خونه.اومدم خونه مامان مثل طلبکارا زنگ زد بلند شو بیا اینجا زود باش بیا. گفتم باشه. بعد هم رفتم دیدم اعظم و زن مجتبی اونجا هستن. دیگه شام خوردیم اونا هم رفتن منم میخواستم بیام که دایی و خاله نذاشتن دیگه زنگ زدم واسه بابام که بیاد دنبال من و مامانم. بابا اومد از همه خدافظی کردم و روبوسی کردم وقتی میخواستم سوار ماشین شم. مصطفی اومد به طعنه گفت واقعا خوب دختری تربیت کردی. خیلی بد بارش آوردی ولی بی خیال آدمش می کنم منم گفتم بروگم شو مگه چیکار کردم. مامان هم از خدا خواسته که به من گیر بده می گفت مگه چیکار کرده بگو ببینم بیا این ور بهم بگو. بیا بگو خلاصه یه کولی گری درآورد دلم میخواست خفش کنم. منم گفتم مامان چرا اینجوری می کنی من که جلو چشم خودت بودم چیکار کردم مگه؟ بگو. اونم وایساد سوال پیچم کرد محل فلانی گذاشتی اومدی  اینجا کاری کردی؟ منم عصبانی شدم داد زدم. بعدم رفتیم خونه با بغض و چشم اشکی رفتم تو رخت خواب. مامان باز امروز صبح رفت خونه مادربزرگ منم با خودم عهد بستم که نرم. هرچی هم زنگ  زد که بیام گفتم من دیگه نمیام حوصله جنگ و دعوا ندارم هر وقت میرم بیرون بعدش باید یه شری داشته باشم گفتم شاید عصر اومدم  ولی نمیخوام برم...

فردا هم نتایج کنکور میاد... بعدش هم خاله اینا ازم جواب میخوان... دعا می کنم که حالم بد بشه یا بمیرم ولی دیگه از طرف خاله و مامان و دارودستشون اذیت نشم.

خدایا اگه میخوان اذیتم کنن به حق پنج تن قسمت میدم که من رو از رو زمین بردار که دیگه طاقت ندارم...

کمکم کن که به جز خودت هیچکی ندارم...

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:28 توسط سکوت تلخ| |

از چند روز قبل خاله بهم گفته بود چهارشنبه رضا جشن شکوفه ها داره میخوام بیای همرام ازش عکس و فیلم بگیری منم چون رضا رو خیلی دوست داشتم قبول کردم. دیروز مامان میخواست بره تو خیابون همراه خاله تا خرید کنه و خابه هم واسه رضا کیف بگیره. بهم گفت میای؟گفتم نه شما برید هر وقت رسیدید خونه مادربزرگ بهم زنگ بزنید تا بیام. گفت باشه و رفت.منم نشستم پای کامپیوتر نیم ساعت بعد دیدم تلفن زنگ میخوره جواب دادم دیدم علیه. وای قلبم میخواست وایسه ترسیدم که یه وقت نکنه میخواد باهام حرف بزنه دیدم نه کار مصطفی داره گفت مصطفی هستش گفتم حمامه گفتم وقتی اومد بیرون بگید برام زنگ بزنه گفتم باشه. قطع کردم دیدم فوری همون موقع تلفنمون باز زنگ خورد دیگه برنداشتم ترسیدم بخواد باهام حرف بزنه انقدر زنگ زد که منم کامپیوتر رو خاموش کردم و تلفنمون رو از تو پریز کشیدم رفتم ظرفا رو شستم تا اینکه مصطفی از حمام اومد بیرون و همون موقع رضا اومد خونمون و گفت چرا تلفن جواب نمیدی مامانت کارت داره به مصطفی هم گفتم که علی کارت داره بعد خواست زنگ بزنه گفت این که قطعه گفتم نمیدونم خلاصه وصلش کرد طنگ طد و خودش حرف زد بعدم مامان گفت گوشی رو بده سارا منم گوشی رو گرفتم گفت چرا جواب نمیدادی گفتم قطع بوده گفت ای نامرد خودت کشیدیش گفتم نه حتما کشیده شده خلاصه از اون اصرار از من انکار. مصطفی هم رفت تو خونه تنها شدم.دیگه نرفتم اونجا چون که دیر وقت بود تا اینکه شب مامان اومد وایساد دعوا تو چرا جواب ندادب چرا الکی سیم تلفن رو کشیدی علی گفته حتما فکر کرده میخوام باهاش حرف بزنم جواب نمیده گفتم اصلا واسه چی علی همچین حرفی زده چرا الکی حرف زده گفت خب همچین فکری کرده گفتم خب فکر کنه نباید که به زبون بیاره اگه من بودم هیچ وقت همچین حرفی نمیزدم. و یه کمی هم خندم گرفته بود از کار خودم واینکه حرصشون رو درآوردم. بعدم دیگه خواستم موضوع رو عوض کنم گفتم فردا صبح چه ساعتی برم؟ گفت بزار زنگ میزنم واسه خاله همون موقع از گفته خودم پشیمون شدم چون فهمیدم اگه من این حرف رو نمیزدم دیگه نیاز نبود برم. مامان هم بعدش میخواست به گوشیم گیر بده آخه تو رخت خواب بودم گوشیم هم تو دستم بود گفت گوشیت دستته به کی اس میدی؟ گفتم حالت خوش نیستا ولم کن. بعدم مصطفی اومد داخل از علی حرف زد که میخوایش یا نمیخوایش گفتم ولم کن هرچی اسمش بیاری من بدتر میشم و متنفرتر. مامان گفت حواست باشه اینا تا دوشنبه جواب میخوان ازت علی هم گفته میخوام آره یا نه رو از زبون سارا بشنوم گفتم باشه فقط خواهشا این دفعه به اعظم چیزی نگید که بعد شر بشه برام. بعدشم دیگه گفتم برید بیرون میخوام بخوابم.

 امروز صبح هم از خواب بیدار شدم رفتم خونه خاله و رفتیم مدرسه رضا از رضا هم کلی عکس و فیلم گرفتم آقا رضا هم به خاطر اینکه به سوال رئیس اموزش و پرورش جواب داد که شنبه واسه چی تعطیله و رضا هم گفت برا اینکه شهادت امام جعفر صادق هست یه جایزه خوشگل یه ساعت رومیزی هدیه گرفت...

خدایا شکرت... کمکم کن و تنهام نذار...

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

آن قدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست

حتی نفس های مرا از من گرفتند
من مرده ام در من هوای هیچ کس نیست

دنیای مرموزی ست ما باید بدانیم
که هیچ کس این جا برای هیچ کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می داند خدای هیچ کس نیست

من می روم هرچند می دانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچ کس نیست

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 13:53 توسط سکوت تلخ| |

ظهر خیلی حالم بد بود  گوشیم رو هم از شب قبل که شارژش تموم شده بود دیگه شارژش نکردم ظهر روشن کردم دیدم فرزانه اس داده سلام خوبی؟ منم نوشتم سلام مرسی تو خوبی؟عصر میای بریم بیرون. گفت اتفاقا منم میخواستم همین رو بگم اما مامانم میخواد به زور ببرتم دندون پزشکی فردا میای؟ گفتم میخوای بری؟اگه تا فردا زنده باشم. گفت چی شده؟گفتم علی کثافت میخواد باهام حرف بزنه. یا قبول می کنم یا خودمو می کشم.گفت اه عجب پیله ای هست بهش بگو نه خودتو راحت کن.گفتم نمی دونم زیاد شارژ ندارم امروز آخر خطه شب باید یه چیزایی بهت بدم و بگم گفت سارا مرگ من دیوونه بازی درنیاریا یه کاری نکن زنگ بزنم به علی. جوابش ندادم باز اس داداگه دوسش نداریو نمیخوایش زیر بار نرو حرف یه عمر زندگیه.سارا خدا خیلی بزرگه از ته دل صداش کن محاله کمک نکنه منم دعا می کنم بهم خبر بده. فقط یه تک زدم بهش باز اس داد: شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص. خیلی بی حال شده بودم رفتم تو اتاق مامان پای کامپیوتر بود گفتم بسه دیگه بده به من. داد بهم خودش هم رفت رو تختم خوابید منم یه کم بازی کردم اما فکرم مشغول بود و دست خودم نبود یهو اشکام اومد رو صورتم زود خودمو جمع و جور کردم چون یهو بابام اومد تو اتاق اشکام رو پاک کردم. بعدش مامان بیدار شد گفتم مامان اصلا حالم خوب نیست دیگه خسته شدم مثل همیشه حرفای این مدلی نونت کمه آبت کمه؟ گفتم مامان تو خودت می دونی تو دخترای فامیل هیچ کدومشون به اندازه من سختی نکشیدن خودش می دونست به خاطر مصطفی پسر عزیز دردونش زیاد سختی کشیدم گفت تا حالا سختی نکشیدی به این میگی سختی بغض گلوم گرفت فهمید با این حرفش ناراحت شدم و حرف بی جایی زد دیگه هیچی نگفت. تا عصر شد مصطفی اومد خونه وایساد مسخره بازی های  همیشگیش رو درآورد و کلی چرت و پرت گفت  و خودش هم می خندید منم یه کم خندم می گرفت ولی جلو خودم می گرفتم نمی دونم چی شد که اسم علی رضا  و علی آورد منم گفتم اه علی لجن من  بدم میاد ازش گفت نمی دونم این علی رضا چه هیزم تری بهت فروخته که انقدر باهاش بدی مامان هم گفت ای بی شعور چرا توهین می کنی منم ای کاش زبونم لال میشد اون موقع گفتم تو که می گفتی عاشق علی رضا شدی همین یه حرفم کافی بود تا مصطفی گیر دادناش باز شروع بشه. مامان رنگش پرید منم از گفته خودم پشیمون شدم و مامانی هم کلی بدوبیراه بهم گفت. بعد هم که مصطفی رفت بیرون کتاب بخره مامان گفت من یه حسابی از تو برسم. منم معطل نکردم خواستم برم بیرون که گفت کجا میری گفتم میخوام برم بیرون یه آب و هوایی عوض کنم گفت خب برو برنگردی!!رفت ظرف بشوره منم رفتم پیشش وایساد گفت من مجبورت نمی کنم قبول کنی با علی ازدواج کنی من واسه خودت میگم چون بهتر از این پیدا نمی کنی پسر خوبیه پاکه. هیچ کسی واسه من مثل علی نمیشه تو دیگه چی میخوای؟چرا از همون اول نگفتی نه نمیخوام گفتم مامان من می گفتم نه اما علی خودش همش میومد جلو این خودش یه نوع خودخواهیه که همه چیزو فقط به نفع خودش میخواد و کلی از این حرفا بعد خواستم برم خاله زنگ زد مگه نمیخوای بیای گفتم نمیدونم میخوام برم بیرون هواخوری گفت خب باشه ولی ناراحت شد به مامان گفتم تو برو من میام رفتم بیرون یه کم تو خیابون بودم بعد رفتم تو پارک چند دقیقه رو صندلی نشستم دیدم یه زن داره میاد ترسیدم آشنا باشه و واسم حرف دربیاره رفتم  هنوز تو پارک بودم نزدیکای در خروجی چهرمم خیلی آشفته بود که یه پسر بیکار اومد جلو گفت چته ؟ چرا انقدر حیرون و سرگردونی؟منم محل نذاشتم و رفتم هم خندم گرفته بود هم عصبانی شدم تو دلم گفتم یعنی چهرم نشون میده انقدر بدبختم؟ دیگه اومدم خونه نفسم گرفته بود یه کم آب خوردم بعد اومدم پای کامپیوتر الانم دارم اینا رو مینویسم مامان هم زنگ زد گفت بلند شو بیا. منم الان میخوام برم اونجا...

فقط می دونم شب که اومدم خونه باید اخم وتخم مامان رو تحمل کنم...

خدایا به فریادم برس...که جز تو فریادرسی ندارم....

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 20:55 توسط سکوت تلخ| |

نمی دونم این چه سرنوشتیه که یه روز نباید خوش باشم. الان هم مثل همیشه از ترس و استرس و غصه دارم می لرزم.جواب کنکور هم که دوم مهر میاد. حالا بی خیال انقدر غصه و بدبختی دارم که کنکور توش گمه. مامان داشت غذا می پخت بهش گفتم خاله داره زنگ میزنه گفت گوشی رو بردار منم با اکراه جواب دادم. سلام و احوال پرسی کردیم گفت کی دورو برت هست؟ گفتم فقط مامانم همون موقع دوزاریم افتاد که میخواد چی بگه گفت بعد از ظهرمیای خونه عزی(مادربزرگ) منم گفتم نمیدونم شاید بیام گفت کی میای گفتم نمی دونم. گفت سارا ببین علی میخواد باهات حرف بزنه میای گفتم نه نمیدونم گفت بیا دیگه گفتم باشه باشه کاری نداری میخواستم فقط زود گوشی رو بدم به مامان وقتی داشتم حرف میزدم حالم داشت بد میشد دندونام رو محکم فشار می دادم به هم حتی مامان هم فهمید. دیگه گوشی رو دادم خودم هم مثل جنازه افتادم. داشتم می مردم دستام می لرزید کلی نفرین علی کردم آخه چرا اذیتم می کنی؟ من با این کارات ازت متنفر شدم. ولم کن. از خداا میخواستم اون موقع که تا عصر یه اتفاقی بیفته نتونم برم. ولی نمیدونم تا عصر چی میشه. اشکم دراومده بغض گلوم گرفته. بیشتر از همه از مامان می ترسم می دونم که عصر منو جلو همه کوچیک می کنه نمی دونم چیکار کنم. به خدا دیگه طاقت ندارم... تا عصر ببینم چی میشه باز میام مینویسم...

خدایا به فریادم برس جز تو هیچکی ندارم. فقط خودت می تونی کمکم کنی. من علی رو نمیخوام پس خدا همه چی رو ردیف کن. به امام زمان قسمت می دم کمکم کن...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 13:30 توسط سکوت تلخ| |

اه نمی دونم چه مرگم شد  یهو دپرس شدم. مامان هم که خونه مادربزرگ هست دیروز رفته هنوز نیومده. منم خیلی دلم میخواست برم اما به خاطر علی دوست ندارم برم دیروز اس داد سارا خانوم کیمی تونین صحبت کنین؟ منم اعصابم خورد شد جوابش ندادم. تا امروز صبح از خواب بیدار شدم دیدم اعظم باز زنگ زد خونمون بهگوشیمم زنگ زد اما من جواب ندادم حوصله نداشتم درمورد علی بشنوم. نشستم پای کامپیوتر ناهار هم اصلا نخوردم عصر هم بلند شدم گوشت و تخم مرغ خوردم. بعدم رفتم حمام. هرچی مامان و خاله هم زنگ زدن پیچوندمشون دوست نداشتم برم اونجا از دست مامان هم خیلی ناراحت بودم. بی خیال الان ساعت ۱۱:۲۲ شب هست. اه کی جواب این کنکور کوفتی میاد دیگه خسته شدم...

گم می شوم در بی کسی هایی که دارم

در سایه ی دلواپسی هایی که دارم

دارم بسی فریاد بر لب از بسی درد

دق می کنم با این بسی هایی که دارم

خشکید ، از باران ِ شور ِ اشک هایم

درباغ ِ قلبم ، اطلسی هایی که دارم

تقدیر ، از اول مرا ، کال آرزو کرد

خو کرده ام با ، نارسی هایی که دارم

من ناله ی ایوب ِ دردم ، هر زمانی

مصلوب می بینم ، مسیحایی که دارم

دیگر دلم در آرزوی هیچ کس نیست

گم می شوم در بی کسی هایی که دارم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 23:26 توسط سکوت تلخ| |

وای امروز روز خیلی بدی بود داشتم از ترس می مردم...

از همون دیشب با این خوابای ترسناکم معلوم بود که روز بدیه.تا قبل از اینکه بیدار بشم داشتم خواب بد می دیدم. وقتی هم بیدار شدم گوشیم رو از زیر بالشم برداشتم دیدم اه اه اه این پسره(علی)داره زنگ میزنه اعصابم خورد شد با خودم گفتم یه هفته چقدر زود گذشت... چهار بار زنگیده بود یه اس هم داده بود که نصفه اومد یعنی فقط فهمیدم که آخرش نوشته خداحافظ... کلی اعصابم خورد شد واسه اس نصفش...

بعدش با خودم گفتم اگه به مامان زنگ زده باشه چیکار کنم. آروم از رو تختم بلند شدم رفتم به مامان سلام کردم همین که دیدم مامان با خنده جوابم رو داد کلی خوشحال شدم گفت تخم مرغ درست می کنم بیا بخور منم اولش گفتم نه ولی بعدش اصرار کرد خوردم. بعد که صبحونه تموم شد ظرفا رو شستم. به مامان گفتم میرم استراحت می کنم باز میام کمکت گفت باشه!!

رفتم پای کامپیوتر. که ربع ساعت بعد دیدم تلفن زنگ میخوره مصطفی اومد گفت بیا اعظم خاله نرگس هست منم همون موقع فهمیدم که بدبختیم از الان شروع میشه. نمیدونستم چیکار کنم با عصبانیت گفتم خب به من چه بده به مامان جواب بده. تمام بدنم داشت می لرزید قلبم به تپش افتاده بود فوری کامپیوتر رو خاموش کردم رفتم رو تختم نشستم. مامان اومد گفت اعظم با تو کار داره. اصلا نمیتونستم حرف بزنم به زور گفتم الو. سلام تعارف کردیم اعظم داشت میخندید منم گریم گرفته بود. گفت خب چیکار کردی علی گفته بود یه هفته بهت وقت میدم خب فکراتو کردی؟ چی بهش بگم؟ گفتم نمی دونم وای چرا این انقدر گیر داده؟؟ اعظم گفت الهی قربونت برم چرا داری خودت رو اذیت می کنی خب بگو نه دیگه انقدر خودت رو اذیت نکن. منم تو دلم گفتم:(من ۴ سال دارم میگم نه نمیخوامت ولی این پسره عوضی خودخواه که همه چی رو فقط واسه خودش میخواد حرف حالیش نمیشه نمیدونم با چه  زبونی بگم نمیخوام) طبق معمول جواب همیشگیم رو دادم گفتم نمی دونم هنوز جواب کنکور نیومده. گفت خب پس من چی بهش بگم گفتم نمیدونم گفت پس بهش میگم  تو گفتی هنوز جواب کنکور نیومده نتونستی درست فکر کنی!! من اون موقع دوست داشتم زود قطع کنم واسه همین گفتم باشه و نفهمیدم چجور خدافظی کردم. وای بدبختیم حالا شزوع شد نمیدونستم وقتی قطع کردم به مامان و مصطفی چی بگم؟ بگم چیکارم داشت؟ مامان فوری اومد گفتچیکارت داشت؟؟منم با لکنت گفتم هیچی سوال درمورد کامپیوتر بود. گفتم یعنی چی؟ اعظم دوهفته هست داره زنگ میزنه اینجا یعنی داره درمورد کامپیوتر سوال می کنه؟ گفتم آره گفت دروغ نگو. حالا این وسط مصطفی هم شده بود آتیش بیار معرکه. داشت چرت وپرتای همیشگیش رو می گفت.منم ترسیده بودم قلبم داشت از دهنم میومد بیرون از ترس داشتم آرزو مرگ می کردم آخه اون لحظه مامان برام مثل یه هیولا شده بود. زنگ زد به اعظم . اعظم هم مامان رو پیچوند ولی مامان باور نکرد. هردوشون از اتاق رفتن بیرون منم مثل جنازه افتادم رو تختم و برعکس همیشه که قوی بودم و گریه نمی کردم ولی این بار مشکلات کمرمو شکستن و یه کم گریه کردم. دلم میخواست گوشیم رو بردارم کلی بدو بیراه به علی بگم. بهش بگم روزگارمو با خودخواهی هات خراب کردی. اینا دارن منو دیوونه می کنن. ولم کن دست از سرم بردار. اذان که گفت بعدش از رادیو دعای فرج پخش شد منم باهاش زمزمه می کردم و از خداو حضرت محمد و امام زمان خواستم که کمکم کنن. بعدش کلی التماس آبابا که فوت کرده بود و دایی جعفر که شهید شده بود کردم که کمکم کنن. کلی اتماسشون کردم گفتم ببین آبابا دخترت داره چجور اذیتم می کنه؟؟

بعد بابام اومد خونه و آروم شدم. بعد از ناهار من اومدم سراغ کامپیوتر که بشینم این اتفاقا رو تو وبلاگم بنویسم که عزرائیل خانوم مامان خانوم وارد شد همش رو نوشته بودم فقط مونده بود که ثبت کنم. وای مثل عزرائیل وارد شد منم دست و پام رو گم کردم فوری زدم رفت گفت چی بود؟ گفتم هیچی؟ گفت زود باش بیارش منم آوردم گفتم ولی نشونت نمیدم که چی نوشتم ببین چیز بدی نیست. گفت  برو ببینم داری چت می کنی. اون موقع به حال خودم افسوس خوردم که انقدر مامان بی سوادی دارم. آخه این کجاش به چت میخورد. گفتم مامان نگاه کن این چت هست؟درست نگاه کن این کجاش به چت می خوره. گفت نمی دونم حالا هر کوفتیه سارا وای به حالت اگه بفهمم چیزی رو از من قایم کردی وای چقدر خوب میشه بفهمم. خلاصه هیچی داشت واسه خودش چرت و پرت می گفت منم داشتم به شانس بدم لعنت می فرستادم. گفت اعظم چیکارت داشت چی بهت گفت؟ چرا بهم نمیگی. گفتم ببین مامان تو مثل مامانای دیگه نیستی تو اومدی با تشر و جنگ و دعوا میگی بگو ببینم چیکارت داشت منم  اینجوری کردی نمیگم. گفت بگو؟ گفتم مامان چیز بدی نبود فقط ببین اگه به من اعتماد نداری به دختر خواهرت که اعتماد داری مگه نه؟ پس خیالت راحت باشه من قسم خوردم که نگم و از این حرفا!! بعدش گفت بگم چیکارت داشت؟ گفتم بگو گفت علی رضا عاشق تو شده درمورد اون حرف زدین. وای از عصبانیت کلی خندیدم گفت مآخه مامان علی رضا چه به من هان؟ بعدش  گفت اعظم با شوهرش دعواش شده اومده به تو گفته گفتم نه و خلاصه از این چرت و پرتا آخرش هم گفت باشه نگو من دیگه با تو کاری ندارم. تو دلم گفتم بهتر!!

خیلی خوشحال بودم از اینکه مامان عصر میخواد بره خونه مامان بزرگ و شب همون جاا میخوابه و منم تهنا میشم و یه نفس راحت میکشم و امشب رو با راحتی وآرامش میخوابم...

 خدایاشکرت...

خدا جون کمکم کن تنهام نذار بر سر چند راهی گیر کردم... تنها امیدم تویی... خودت کمک کن هرچی صلاحمه همون بشه

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 21:36 توسط سکوت تلخ| |

عجب شبیه امشب!! حس خوبی دارم از اینکه میخوام از این به بعد ثانیه به ثانیه زندگیمو ثبت کنم!! اونم یه جایی که دست هیچکی بهش نمیرسه!!ههههههههههه دم خودم گرم!!

راستی فرزانه با اینکه بهترین دوستمی اما ازت ناراحتم. چند روزه تو خودتی اصلا تحویل نمیگیری. تا حالا این جوری ندیده بودمت. ولی ای ناقلا می دونم واسه چیه!! واسه عکسا هست!! به خدا نمیشه یعنی گوشیم خراب شده نمیشه عکسا رو بریزم رو گوشیم!!

تنهایی خیلی بده خیلی وحشتناک. ۱۷ ساله دارم عمر می کنم تنهای تنها بودم. تنها دوستم تنهایی بود. ولی تنهایی هم خودش عالمی داره. امان از روزی که احساس کنی عاشق شدی ای وای...

نمی دونم...

وای میترسم. الان که دارم مینویسم مو به بدنم سیخ شد.از آدما می ترسم. نمی تونم به کسی اعتماد کنم.اما...

 دوست دارم یه تکیه گاه داشته باشم... اما بازم می ترسم... نمیدونم دوسش دارم یا نه...

خدایا خیلی گمت کردم. کجایی؟؟ میخوام باهات باشم. شاید این وبلاگ بتونه منو بهت نزدیک کنه خدا جون. نمیدونم بازم مثل همیشه نمی دونم هیچی نمی دونم...

فقط کمک کن...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 22:31 توسط سکوت تلخ| |

Design By : Mihantheme